حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

یه روز پاییزی دیگه....باهم!

آموختم این تجربه را که نلرزد دلم از غرش ارابه سنگین زمان!و هراسی ندهم راه  به دل از طوفان.کوه می باید بود صبر می باید کرد!تا در این چرخه عمر نوش را  باور کرد!نوش را باور کرد سلام گل پسرم.دیروز دوتایی ظهررفتیم داهات غروب برگشتیم.نیرواناهم اونجابود کلی بزرگ شده.میگه سلام.کمی حال و هوات عوض شد کمی  تاب بازی کردی اینم چندتاعکس   توراه باهام رانندگی کردی،میگفتی مامان بهم اعتماد نداری!!!   قربون دستات بشم من.روزی میشه توهم رانندگی میکنی  من ازدیدنت ذوق میکنم عشقم ت...
21 آذر 1393

گرفتن نیروی تازه...

داشت عباس قلی خان پسری / پسر ِ بی ادب و بی هنری اسم ِ او بود علی مردان خان / کُلفت ِ خانه زِ دَستش به اَمان پشت ِ کالسکه یِ مردم می جَست / دل ِ کالسکه نشین را می خَست هر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فرو بسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او بَدشان می آمد هر چه می گفت لَله لَج می کرد / دَهَنَش را به لله کَج می کرد هر کجا لانه ی ِ گنجشکی بود / بچه گنجشک درآوردی زود هر چه می دادند می گفت کَمَست / مادرش مات که این چه شکمست نه پدر راضی از او نه مادر / نه معلم نه لله نه نوکر ای پسر جان ِ من این قصه بخوان / تو مشو مثل ِ علی مردان خان حنان جونم چهارشنبه ظهرکه زودتعطیل شدی بردمت بوستان ملت تا با ...
20 آذر 1393

مولتی ویتامین...

گفتم خدایا همنشینم باش گفت: من مونس کسانی هستم که مرا یاد کنند! گفتم چه آسان به دست می آیی؟! گفت: پس آسان از دستم نده سلام نازپسرمامان.اینم از مولتی ویتامینی که برات خریدیم.دکترقاهری ازوقتی این ویتامین رو برات نسخه کرده خداروشکرکمترمریض میشی.چون سیستم ایمنی بدنتو میبره بالا.خداعمرش بده دکترقاهری با قرص ملوکاست و این شربت منو راحت کرده.اما از شانس بد دست رو هرچی میزاریم قحطی میاد.اینم دیگه یواشکی میفروشن انگاری دیگه وارد نمیشه.بابا از یه داروخونه آشناخرید .خداعاقبت مارو به خیر کنه.خدابه داد بچه هایی که بیماری خاص دارن برسه و همشون رو شفابده الهی آمین. ...
20 آذر 1393

منم دوستت دارم....

گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه گل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست   این نقاشی رواز توی پوشه هات پیداکردم دلم نیومد نذارمش.آخه توی نقاشیتم مهربونیات پیداست.منم خیلی دوستت دارم حنان گلم.عمرمنیییییی     ...
15 آذر 1393

روزهای آذرماهی ما...

مینویسم روی قاب آسمان     روی دریا و زمین و کهکشان مینویسم روی گلبرگ نسیم بی نظیری ¸ بی نظیری در جهان سلام گل پسرمادر.روزهای آذرماه هم پی در پی درحال گذشتن هستن.زمان مثل برق و باد داره میگذره.و شما داری روزبه روز آقا ترمیشی.گاهی از داشتنت خیلی ذوق میکنم مخصوصأوقتایی که چیزی رو برام درست میکنی.یا وقتایی که جای بابا کاری رو برام انجام میدی.خدایاتوراسپاس برای وجود دردانه ی نازنینی که به من بخشیدی. میخوام از روزهایی که سپری میشن برات عکس بزارم تابرات یادگاری بمونه مادرجون لطف کردن یه کدوداده بود،وقتی دیدی گفتی مامان ،بابایه گلابی بزرگ آورده ...
14 آذر 1393

معنی عشق.....

پروردگارا نمیدانم معنی عشق چیست که همه در تب و تابش مینویسند و مینالند و میبالند اما بگذارمن یک عشق را معنی کنم که هرگز با هیچ عشقی قابل مقایسه نیست خدایا کودک من ایمان من است دین من است دنیای من است بنیاد من است رویای من است امید من است روح من است زندگی من است ارامش من است هست و نیست من است خدایا در یک کلام کودک من نفس من است  مراقب عشقم باش خدایا....... به حق این آیه ی عزیزت امانتی رو که به من دادی از هرچه بلا و گرفتاری و چشم بد حفظ کن.خدایا به بزرگواری و جلالت قسم میدم که منو با فرزندم آزمایش نکن بچه ای به مادرش گفت: اگر بهشت حق توست،چرا در دستا...
11 آذر 1393

به خاطرتو.....

سلام عزیزدل مامان.الان که دارم مینویسم یه شب بارونی و سرده وشماخوابیدی. منم خیلی دلم گرفته.                                                                         آخه دعوات کردم میدونی چرا؟چون اونطوری که باید درس بخونی و بهش دل بدی      ...
3 آذر 1393